محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4515
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : طرخان پيش اسيد رفت و او را بخواند و جاى ابو مسلم را به دو خبر داد كه به نزد وى آمد . ابو مسلم خبرها را از او پرسيد كه گفت : « بله ، از هر بن شعيب و عبد الملك بن سعد نامه هايى از ابراهيم امام براى تو آورده بودند . نامه ها را پيش من نهادند و برفتند كه آنها را گرفتند . نمىدانم كه دربارهء آنها سعايت كرده بود . عامل آنها را پيش عاصم بن قيس فرستاد كه مهاجر بن عثمان و كسانى از شيعه را تازيانه زد . » گفت : « نامه ها كجاست ؟ » گفت : « به نزد من است . » گفت : « به نزد من آر . » گويد : آنگاه ابو مسلم برفت تا به قومس رسيد كه بيهس بن بديل عجلى عامل آنجا بود . بيهس به نزد آنها آمد و گفت : « آهنگ كجا داريد ؟ » گفتند : « به حج مىرويم . » گفت : « يك يابوى زيادى داريد كه بفروشيد ؟ » ابو مسلم گفت : « براى فروش نه ، اما هر يك از مركبان ما را كه مىخواهى بگير . » گفت : « مركبان را به من نشان بدهيد . » گويد : مركبان را به دو نشان دادند و يك يابوى سمند را پسنديد . ابو مسلم گفت : « اين از آن تو باشد . » گفت : « نمىپذيرم ، مگر با دادن بها . » گفت : « خودت معين كن . » گفت : « هفتصد . » گفت : « از آن تو باشد . » گويد : هنگامى كه ابو مسلم به قومس بود نامه اى از ابراهيم امام رسيد كه به نام وى